تبلیغات
شبای شیشه ای
شبای شیشه ای

بی تو شب ناتمام شد... من تمام

مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدیست،بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می‌چرخید
به گمانش قندم
یا که چون اغذیه‌ی مشهورش
تا به آن حد گندم!
ای دو صد نور به قبرش بارد!
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم...

نوشته شده در جمعه 18 آذر 1390 ساعت 11:10 ب.ظ توسط عادل نظرات | |

اینجا سرزمین واژه های وارونه است:

جایی که گنج، “جنگ” می شود
درمان، “نامرد” می شود
قهقه، “هق هق” می شود

اما دزد همان “دزد” است
درد همان “درد”
و گرگ همان “گرگ
باید از بهترین دوست ترسید
چونکه هیچ کس روح تورا انقدر عریان ندیده است که جای دقیق زخم ها را
بداند…..!

:تو ای ایرانی،این “مـــَــن ها ” را از خودت “مــِـن‌ها” کن…
من میـمیرم برای باقی مانده ات.


نوشته شده در دوشنبه 23 آبان 1390 ساعت 11:00 ب.ظ توسط عادل نظرات | |

You say that you love rain,
but you open your umbrella when it rains.
you say that you love the sun,
but you find a shadow spot when the sun shines.
you say that you love the wind,
but you close your windows when wind blows.
This is why I am afraid, you say that you love me too.
- William Shakespear.


نوشته شده در شنبه 7 آبان 1390 ساعت 08:09 ق.ظ توسط عادل نظرات | |

[http://www.aparat.com/v/8be00c69e615ab5846e629f5bb39fd9529985]

پ.ن: (قبل از مشاهده ویدئو، آهنگ پس زمینه وبلاگ را در انتهای همین صفحه قطع کنید)

نوشته شده در سه شنبه 18 مرداد 1390 ساعت 12:38 ق.ظ توسط عادل نظرات | |


پایانِ تمام رویاهای من
دختریست با پیراهنی سفید پر از پروانه هایی که میان نور می رقصند
و در خوابهایش در آسمان ، ابرها را می چیند
آنگاه که دعای آرامش سفید را می خوانم

برای دیدن عکسها روی "ادامه مطلب" کلیک کنید.



ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر 1390 ساعت 10:55 ب.ظ توسط عادل نظرات | |

به رگهای درونی انسان پاره ی گوشتی آویخته که شگرف ترین اعضای درونی اوست، و آن قلب است ، که چیزهایی از حکمت ، و چیزهایی متفاوت با آن ، در او وجود دارد.

پس اگر در دل امیدی پدید آید ، طمع آن را خوار گرداند

و اگر طمع بر آن هجوم آورد حرص آن را تباه سازد

و اگر نومیدی بر آن چیره شود ، تأسف خوردن آن را از پای درآورد

اگر خشمناک شود , کینه توزی آن فزونی یابد و آرام نگیرد

اگر به خشنودی دست یابد ، خویشتن داری را از یاد برد

و اگر ترس آن را فراگیرد پرهیز کردن آن را مشغول سازد

و اگر به گشایشی برسد ، دچار غفلت زدگی شود

و اگر مالی به دست آورد ، بی نیازی آن را به سر کشی کشاند ،

و اگر مصیبت ناگواری به آن رسد ، بی صبری رسوایش کند

و اگر به تهیدستی مبتلا گردد ، بلاها او را مشغول سازد،

واگر گرسنگی بی تابش کند ، ناتوانی آن را از پای درآورد ،

و اگر زیادی سیر شود، سیری آن را زیان رساند،

پس هر گونه کند روی برای آن زیانبار، و هر گونه تند روی برای آن فساد آفرین است.


امام علی (ع) – حکمت ۱۰۸ نهج البلاغه

قلب

(در این تصویر آنژیوگرافی از قلب انسان، رگ‌های خونی با بیشترین جزئیات ممکن به تصویر کشیده شده‌اند)


نوشته شده در سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 ساعت 11:49 ب.ظ توسط وجدانم... نظرات | |

یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم،

چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت،

همون روز عصر با یک کپی از روزنامه همون زمان که تنها نشریه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روی میز، من داشتم نگاهی بهش مینداختم که گفت این مال من نیست امانته باید ببرمش،

به محض گفتن این حرف شروع کردم با اشتیاق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعی میکردم از هر صفحه ای حداقل یک مطلب رو بخونم.

در آخرین لحظه که پدر بزرگ میخواست از خونه بره بیرون تقریبا به زور اون روزنامه رو کشید از دستم بیرون و رفت.

فقط چند روز طول کشید که اومد پیشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه می مونه

ازدواج اطمینان برات درست می کنه که این زن یا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر می کنی همیشه وقت دارم بهش محبت کنم، همیشه وقت هست که دلش رو به دست بیارم، همیشه می تونم شام دعوتش کنم اگر الان یادم رفت یک شاخه گل به عنوان هدیه بهش بدم، حتما در فرصت بعدی این کارو می کنم حتی اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفیس و قیمتی، اما وقتی که این باور در تونیست که این آدم مال منه، و هر لحظه فکرمی کنی که خوب این که تعهدی نداره، می تونه به راحتی دل بکنه و بره، مثل یه شیء با ارزش ازش نگهداری می کنی و همیشه ولع داری که تا جایی که ممکنه ازش لذت ببری، شاید فردا دیگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتی اگر هم هیچ ارزش قیمتی نداشته باشه…

و این تفاوت عشق است با ازدواج


نوشته شده در سه شنبه 30 فروردین 1390 ساعت 11:07 ب.ظ توسط عادل نظرات | |

خوبهایشان می‌آیند در مغازه و کیلویی هزار تومن فروش میروند، خرابهایشان می‌روند کمپوت می‌شوند و دویست گرم‌شان هزار تومن فروش می‌رود!
مثل آدمها

نوشته شده در شنبه 20 فروردین 1390 ساعت 08:31 ب.ظ توسط وجدانم... نظرات | |

تو خواب بودی

بلند شدم
آب گذاشتم برای چای
بیرون رفتم
سیگار خریدم و نان ِ تازه
برگشتم
چای را حاضر کردم

تو خواب بودی
هنوز...



نوشته شده در دوشنبه 14 تیر 1389 ساعت 12:36 ق.ظ توسط عادل نظرات | |

 
         رها بودم 
         بی نیاز از تو
         آمدی
         چت کردیم
         خندیدیم و شیطنت کردیم


          رهایم کردی
          رفتی بی هیچ نشانه ای
          محو شدی در میان صفر و یک
          بی آنکه بدانی.....

نوشته شده در شنبه 7 آبان 1384 ساعت 02:10 ق.ظ توسط عادل نظرات | |